تبليغاتX
دهکده ی ایرونی
عشق یعنی ترس از دست دادن تو
"شاید آنجا..." 

کوله بارت را بردار

پر کن از بوی بهار

شاید آنجا که تو را خواهم برد

پر ز پاییز و زمستان باشد

توی راهت اگر عشقی دیدی که پامال شده

زود آنرا بردار

 روی قلبت بگذار

شاید آنجا که تو را خواهم برد

هیچ کس جز من و تو

عشق را نشناسد

در یک خانه بایست

تیشه ای قرض کن و راهی شو

شاید آنجا که تو را خواهم برد

منتظر مانده به ره فرهادی

تیشه اش گم شده و بی خبر از شیرین است

تیشه ای می خواهد

 کوه را خرد کند

بگذرد از همه ی سختیها

تا به شیرین برسد

تیشه را پیشکش عشقش کن

شب که شد , ماه رسید

برو تا آن بالا

یک بغل ماه بیار

شاید آنجا که تو را خواهم برد

بچه ها , شب پره ها

نور را می دزدند

چشم خود را وا کن

 راه را پیدا کن

باید از اینجا رفت

رفت تا پای چنار

شاید آنجا بتوانیم هوایی بخوریم

و از این همهمه و داد و هیاهو

کمکی دور شویم

خوب می دانی آنجا

 به خدا نزدیک است

شاید آنجا همه ی جادّه ها

ختم  گردند به اوج ملکوت

کفشها را بکن از پا و بیا

شاید آنجا که تو را خواهم برد

آنقدر پاک و مقدس باشد

که به جز قلبی صاف

 کوله باری ز بهار

عشق پا مال شده

تیشه ی یک فرهاد

یک بغل نقره ی ماه

هیچ چیزی نشود پیدا کرد...

 

|+| نوشته شده توسط من و پریسا در شنبه یازدهم اسفند 1386 | موضوع:
نکته ها 
سلام

از این مطلب خیلی خوشم اومد دلم می خواد شما هم بخونیدش !(منبع ندارم اتفاقی گیرم اومد ).

 

*خداوند ازتو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوا ر می شدی؟ بلکه ا ز تو خواهد پرسید چند نفر را که وسیله ندا شتند به مقصد رسا ندی

 

*خداوند ا ز تو نخواهد پرسید زیر بنای خا نه ا ت چند متر بود؟ بلکه ا ز تو خواهد پرسید به چند نفر در خا نه ا ت خوش آ مد گفتی

 

*خداوند ا ز تو نخواهد پرسید که چه لبا س هایی در کمد داشتی؟ بلکه ا ز تو خواهد پرسید به چند نفر لبا س پوشاندی

 

*خداوند ا ز تو نخواهد پرسید بالاترین میزا ن حقوق تو چقدر بود؟ بلکه ا ز تو خواهد پرسید آیا سزاوار گرفتن آ ن بودی

 

*خداوند از تو نخواهد پرسید که عنوا ن و مقام شغلی تو چه بود؟ بلکه ا ز تو خواهد پر سید آ ن را به بهترین نحو ا نجام دادی

 

*خداوند ا ز تو نخواهد پرسید که چه تعداد دوست داشتی؟ بلکه ا ز تو خواهد پرسید برای چند نفر دوست و رفیق بودی

 

*خداوند ا ز تو نخواهد پرسید در چه منطقه ا ی  زندگی می کردی؟ بلکه ا ز تو خواهد پرسید چگونه با همسا یگا نت رفتا ر کردی

 

*خداوند ا ز تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود؟ بلکه ا ز تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی

 

*خداوند ا ز تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جستجوی رستگاری  بپردازی؟  بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم به عمارت بهشتی خود خواهد برد

 

*خداوند ا ز تو نخواهد پرسید که چرا این نوشته را برای دوستا نت نخواندی؟ بلکه خواهد پرسید چرا ا ز خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می کردی...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط من و پریسا در شنبه سوم آذر 1386 | موضوع:
صیاد 

چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم
از دوری صياد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم نگرانم

از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره کوی تو با اشک بشويم
با حال نزارم
با حال نزارم

برخيز که داد از من بيچاره ستانی
بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی
خوش جلوه نمايی
ای برده امان از دل عشاق کجايی
تا سجده گذارم
تا سجده گذارم

گر بوی تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثری هيچ نماند
جز گرد و غبارم
جز گرد و غبارم

 

|+| نوشته شده توسط من و پریسا در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 | موضوع:
عشق و دستبند 
 


با هم
از کف دریا
و از میان امواج
برآمدیم
زیبا،
آبی،
ستاره وش.

هم صدف بودیم و
هم مروارید،
و ماهیان
از شیره ی جان ما
سیراب می شدند
تا از کنار سوسمارها
به سلامت بگذرند.


در میانه ی توفان، اما
گم شدیم از هم؛
گرداب تو را ربود و
به مردابی فرو رفتی که
ـ می دانم ـ
نمی شناسی اش.

اکنون منم
با عشق
با مردی که
نفس خورشید در اوست
و پیراهن سفیدش
هرگز به چرکی خون
آلوده نمی شود
و تو مانده ای
تنهای تنها
تکیه داده
بر کمان فرسوده ی خدای جنگ.


عطر حریر با من است و
تندی فلفل با تو
سخاوت رهایی با من است و
سختی بند با تو
همنشين خورشید منم
معشوقه ی چاه تو.

و چه کرده ای که عشق
از تو می گریزد
و نفس زندگی ات
از انتظار مرگ
مسرور است؟

چه شد که
من سپید پوش شدم و
تو
در تلخی چرکاب
سیاه به تن کردی؟
چه شد که زیبایی ات قهوه ای شد
و معجزه عشق را از کمربندت دزدیدند؟

اينک
کیست معشوق تو
که تیرهای زهرآگین او
عشق را به آتش می کشد؟
کیست که صورت عشق
را زخمی می کند
و با دست های نادان تو
بر چهره ی عشق
آتش می پاشد؟


کیست با تو
که ستاره را در قلبت می کشد
آواز را ویران می کند
و به دست های عشق
دستبند می زند؟


روی از تو می گیرم
و به نیمه ی دیگرم
ـ که تو نیستی ـ
می پیوندم.


 شکوه میرزادگی

|+| نوشته شده توسط من و پریسا در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 | موضوع:
 
|+| نوشته شده توسط من و پریسا در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 | موضوع:
بالا