دهکده ی ایرونی |
عشق یعنی ترس از دست دادن تو
|
|
درباره وبلاگ
سلام به دهکده ایرونی خوش امدید . امیدوارم استفاده کنید.
منوی اصلی
آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
"شاید آنجا..."
کوله بارت را بردار پر کن از بوی بهار شاید آنجا که تو را خواهم برد پر ز پاییز و زمستان باشد توی راهت اگر عشقی دیدی که پامال شده زود آنرا بردار روی قلبت بگذار شاید آنجا که تو را خواهم برد هیچ کس جز من و تو عشق را نشناسد در یک خانه بایست تیشه ای قرض کن و راهی شو شاید آنجا که تو را خواهم برد منتظر مانده به ره فرهادی تیشه اش گم شده و بی خبر از شیرین است تیشه ای می خواهد کوه را خرد کند بگذرد از همه ی سختیها تا به شیرین برسد تیشه را پیشکش عشقش کن شب که شد , ماه رسید برو تا آن بالا یک بغل ماه بیار شاید آنجا که تو را خواهم برد بچه ها , شب پره ها نور را می دزدند چشم خود را وا کن راه را پیدا کن باید از اینجا رفت رفت تا پای چنار شاید آنجا بتوانیم هوایی بخوریم و از این همهمه و داد و هیاهو کمکی دور شویم خوب می دانی آنجا به خدا نزدیک است شاید آنجا همه ی جادّه ها ختم گردند به اوج ملکوت کفشها را بکن از پا و بیا شاید آنجا که تو را خواهم برد آنقدر پاک و مقدس باشد که به جز قلبی صاف کوله باری ز بهار عشق پا مال شده تیشه ی یک فرهاد یک بغل نقره ی ماه هیچ چیزی نشود پیدا کرد... |+| نوشته شده توسط من و پریسا در شنبه یازدهم اسفند 1386 | موضوع: نکته ها
سلام
از این مطلب خیلی خوشم اومد دلم می خواد شما هم بخونیدش !(منبع ندارم اتفاقی گیرم اومد ).
*خداوند ازتو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوا ر می شدی؟ بلکه ا ز تو خواهد پرسید چند نفر را که وسیله ندا شتند به مقصد رسا ندی *خداوند ا ز تو نخواهد پرسید زیر بنای خا نه ا ت چند متر بود؟ بلکه ا ز تو خواهد پرسید به چند نفر در خا نه ا ت خوش آ مد گفتی *خداوند ا ز تو نخواهد پرسید که چه لبا س هایی در کمد داشتی؟ بلکه ا ز تو خواهد پرسید به چند نفر لبا س پوشاندی *خداوند ا ز تو نخواهد پرسید بالاترین میزا ن حقوق تو چقدر بود؟ بلکه ا ز تو خواهد پرسید آیا سزاوار گرفتن آ ن بودی *خداوند از تو نخواهد پرسید که عنوا ن و مقام شغلی تو چه بود؟ بلکه ا ز تو خواهد پر سید آ ن را به بهترین نحو ا نجام دادی *خداوند ا ز تو نخواهد پرسید که چه تعداد دوست داشتی؟ بلکه ا ز تو خواهد پرسید برای چند نفر دوست و رفیق بودی *خداوند ا ز تو نخواهد پرسید در چه منطقه ا ی زندگی می کردی؟ بلکه ا ز تو خواهد پرسید چگونه با همسا یگا نت رفتا ر کردی *خداوند ا ز تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود؟ بلکه ا ز تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی *خداوند ا ز تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جستجوی رستگاری بپردازی؟ بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم به عمارت بهشتی خود خواهد برد *خداوند ا ز تو نخواهد پرسید که چرا این نوشته را برای دوستا نت نخواندی؟ بلکه خواهد پرسید چرا ا ز خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می کردی...
|+| نوشته شده توسط من و پریسا در شنبه سوم آذر 1386 | موضوع: صیاد
چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم |+| نوشته شده توسط من و پریسا در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 | موضوع: عشق و دستبند
از کف دریا و از میان امواج برآمدیم زیبا، آبی، ستاره وش. هم صدف بودیم و هم مروارید، و ماهیان از شیره ی جان ما سیراب می شدند تا از کنار سوسمارها به سلامت بگذرند. در میانه ی توفان، اما گم شدیم از هم؛ گرداب تو را ربود و به مردابی فرو رفتی که ـ می دانم ـ نمی شناسی اش. اکنون منم با عشق با مردی که نفس خورشید در اوست و پیراهن سفیدش هرگز به چرکی خون آلوده نمی شود و تو مانده ای تنهای تنها تکیه داده بر کمان فرسوده ی خدای جنگ. عطر حریر با من است و تندی فلفل با تو سخاوت رهایی با من است و سختی بند با تو همنشين خورشید منم معشوقه ی چاه تو. و چه کرده ای که عشق از تو می گریزد و نفس زندگی ات از انتظار مرگ مسرور است؟ چه شد که من سپید پوش شدم و تو در تلخی چرکاب سیاه به تن کردی؟ چه شد که زیبایی ات قهوه ای شد و معجزه عشق را از کمربندت دزدیدند؟ اينک کیست معشوق تو که تیرهای زهرآگین او عشق را به آتش می کشد؟ کیست که صورت عشق را زخمی می کند و با دست های نادان تو بر چهره ی عشق آتش می پاشد؟ کیست با تو که ستاره را در قلبت می کشد آواز را ویران می کند و به دست های عشق دستبند می زند؟ روی از تو می گیرم و به نیمه ی دیگرم ـ که تو نیستی ـ می پیوندم.
|+| نوشته شده توسط من و پریسا در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 | موضوع:
|+| نوشته شده توسط من و پریسا در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
|
|